مي گفت عاشقم، دوستش دارم و بدون او هيچم و براي او زنده هستم...!
او رفت، تنها ماند...! زندگي کرد و معشوق را فراموش کرد!
از او پرسيدم از عشق چه مي داني؟ برايم از عشق بگو...!
گفت: عشق اتفاق است بايد بنشيني تا بيفتد!
گفت: عشق آسودگيست، خيال است...! خيالي خوش!!
گفت: ماندن است، فرو رفتن در خود است!
گفت: خواستن و تملک است، گرفتن است!
گفت: عشق ساده است! همين جاست دم دست و دنيا پر شده از عشق هاي زودگذر، عشق هاي سادهء اينجايي و عشق هاي نزديک و لحظه اي!
گفتم: تو عاشق نبودي و نيستي...!!
گفتم: عشق يک ماجراست، ماجرايي که بايد آن را بسازي!
گفتم: عشق درد است درد تولدي نو، عشق تولد است به دست خويشتن!
گفتم: عشق رفتن است عبور است، نبودن است!
گفتم: عشق جستجوست، نرسيدن است، نداشتن و بخشيدن است!
گفتم: عشق درد است! دير است و سخت است!
گفتم: عشق زيستن است از نوعي ديگر...!
به فکر فرو رفت و گفت عاشق نبوده ام...؟!!
گفتم: عشق راز است، راز بين من و توست، بر ملا نمي شود و پايان نمي يابد، مگر به مرگ...!!!
+
نوشته شده در پنجشنبه 29 شهریور1386 11:48 قبل از ظهر توسط دیجی علی
|
هنگامي كه عشق را ابراز مي كنيد ' طعم آنرا دوباره مي چشيد.
-----
+ تنها امنيت واقعي در زندگي ' دانستن اين نكته است كه بي ترديد هر روز در حال پيشرفت هستيد.لازم نيست نگران حفظ كيفيت زندگي خود باشيد . تنها كافي است هر روز در پيشرفت آن بكوشيد.
------
+ به خاطر داشته باشيد كه هيچ چيز در زندگي معنا ندارد . مگر معنايي كه شما به آن مي دهيد.
------
+ تجربه هاي خود را همچون فرش عظيمي در نظر بگيريد كه مي توان بر روي آن هر نقش و نگار دلخواهي را طراحي كرد.
-------
+ باور كنيد كه لياقت به دست آوردن آنچه را كه در جست و جويش هستيد ' داريد.
------
+ مي توانيم خودمان را مجددا براي خودمان تعريف كنيم.
-------
+ اگر ارزشهاي واقعي تان را نمي شناسيد ' خود را براي رنج آماده كنيد
+
نوشته شده در پنجشنبه 29 شهریور1386 11:42 قبل از ظهر توسط دیجی علی
|
خدمات سايت ياهو در ايران سهميهبندي ميشود

به دليل افزايش استفاده از سايت ياهو براي ايميل در ايران و كاربردهاي غيراخلاقي از چت، روابط عمومي شركت ملي پالايش و پخش ارتباطات غيرراديويي اعلام كرد از اين پس هر كاربر ايراني كه حداقل يك ساعت در شبانهروز به شبكه اينترنت متصل باشد ميتواند از ياهو براي فرستادن حداكثر سه ايميل (يك ايميل كاري و دو ايميل خانوادگي) استفاده كند.
بنابر گزارش سرويس ارتباطات الكترونيكي مارشال-مدرن، حداكثر مدت استفاده از اينترنت در ايران براي هر فرد سه ساعت و چهل دقيقه مقرر شده كه با توجه به اين، كاربران ميتوانند در بيشترين استفاده خود 9 ايميل از طريق سايت ياهو فرستاده و 22 دقيقه از سرويس مسنجر آن براي چتهاي اخلاقي و ارزشمند استفاده كنند.
شركت ياهو نيز در اقدامي براي استفاده بهينه ايرانيان با توجه به سرعت پايين اينترنت در ايران، كليه شكلكهاي غير ارزشي خود را حذف كردهاست.
مدير بخش چترومهاي خاورميانهي ياهو اعلام كرد: ما ايرانيها را دوست داريم ;)
همچنين مدير شركت ملي پالايش و پخش ارتباطات غيرراديويي در گفتگوي بخش خبري 24 كانال يك برونمرزي ايران اعلام كرد: براي مديران دولتي و نمايندگان مجلس، نيز با توجه به مسؤوليت خطيري كه دارند سهميهاي بيشتر از حد معمول در استفاده از سرويس ايميل، بهويژه مسنجر آن درنظر گرفته شدهاست.
اين در حالي است كه دبير شوراي آلي اطلاعرساني اين خبر را توطئه عدهاي از بدخواهان اينترنت در داخل كشور اعلام كرد و گفت: كاربران ايراني ميتوانند براي رهايي از محدوديت ياهويي مليت خود را در سايت ياهو به يكي از كشورهاي آفريقايي غيرهم پيمان با ايران از جمله گاميبيا، موسه سه كو، شيراوانا و سياهارا، اعلام كنند.
وي ادامه داد: كسي از ما و كارشناسان ما چيزي در اين باره نپرسيد و گرنه با اقدام ضربتی جوابشان را می دادیم.
آخرين خبرها از پيگيري تحصني حكايت ميكند كه قرار است روز اول مهرماه همزمان با آغاز سال تحصيلي در مدارس و دانشگاهها در مقابل يكي از سر درهاى دانشگاه تهران توسط جمعي از همكاران دربند با حضور پائولو گيتس برادر ناتني بيل گيتس برگزار شود.
اين تحصن و اعتصاب غذا بعد از سحري و اقامه نماز از ساعت 4:30 بامداد در مقابل درب اين دانشگاه آغاز و تا اذان مغرب و افطاري ادامه خواهدداشت. (ايول اعتصاب غذاتو عشقه !!)
وزير مخابرات محدود كردن ياهو را راهي براي جرمزدايي و رويآوري جوانان به معنويت اعلام كرد.
اگر چه رئيس سازمان ملي جوانان اين كار را مخالف اصول مهرورزي دولت اعلام كردهاست.
رئيس سازمان تربيت بدني و پدر ورزش ايران نيز از اين موضوع اظهار كماطلاعي كرد و به مادر ورزش ایران پرداخت.
علیرضا شیرازی مدیر بلاگفا هنوز در این زمینه اظهار نظری نکرده است.
اخبار آتي در صورت بهدست آمدن بصورت زيرنويس به اطلاع خواهد رسيد.
در ضمن شركت پيشتاز چيني يانگهونگ اعلام كرد ما حاضريم عين ياهو را براي ايران درست كنيم كه براي خودش تايمر داشتهباشد و طوري آن را ارائه كنيم كه كاربران ايراني نفهمند كه وارد ياهوي اصلي نشدهاند.
خبرها حكايت از رايزني شديد اين شركت كپيپرداز چيني با مديران مخابرات ايران دارد.
مجمع بزرگ دراويش بدون مرز از عمل محدودسازي ياهو اعلام انزجار و برائت كردند !!
+
نوشته شده در پنجشنبه 29 شهریور1386 11:37 قبل از ظهر توسط دیجی علی
|
سلام دوستان آهنگ جدید و بسیار زیبای محسن چاووشی به نام زخم زبون ( فیلم علی سنتوری )
دانلود آهنگ زخم زبون [128] [64] [24]
+
نوشته شده در چهارشنبه 28 شهریور1386 10:44 بعد از ظهر توسط دیجی علی
|
سلام دوستان . آهنگ جدید فریدون به نام وقتی بارون میزنه .
دانلود وقتی بارون میزنه از فریدون [192] [128] [64] [24]
+
نوشته شده در چهارشنبه 28 شهریور1386 10:41 بعد از ظهر توسط دیجی علی
|
سلام من به تازگي در سايت شما عضو شدم و از اين موضوع خيلي خوشحالم چون احساس ميكنم يه نفر پيدا شده كه من بتونم خيلي راحت و بي دردسر حرف دلم رو بهش بزنم ،من يه دختر 20 ساله هستم كه تا حالا تو زندگيم خيلي عذاب كشيدم. بچه كه بودم تو سن 11 سالگي تو يه سانحه مادرم رو از دست دادم، بعد از اون ديگه طعم خوشبختي رو نچشيدم، پدرم بعد از 2 سال ازدواج كرد با كسي كه اصلا هيچكس بغير از خودش براش اهميت نداشت و همش به فكر پول جمع كردن براي خودش بود و فقط زبوني ما رو دوست داشت.بعد از 4 سال پدرم رو مجبور كرد كه خونمونو از تهران ببره به شهري كه خونوادش توش زندگي ميكردن كه در اين صورت ما هم مجبور شديم باهاشون بريم من اون موقع كلاس دوم دبيرستان بودم كه از تهران رفتيم و بدترين وضع برام موقعي بود كه به اجبار ديپلمم رو از يه شهرستان گرفتم يعني هرچي زحمت كشيده بودم پر.سال سوم كه بودم اواسط سال به يه پسري دوست شدم كه كم و بيش ميشناختمش، كم كم بهش عادت كردم خيلي باهم خوب بوديم و مشكلي نداشتيم،
ادامه مطلب
+
نوشته شده در چهارشنبه 28 شهریور1386 12:55 بعد از ظهر توسط دیجی علی
|
فرزاد فرزين جواني موفق در موسيقي است، سوم تيرماه سال 1360 به دنيا آمده، در سال 83 آلبوم «شراره» او بسيار گل كرد و با همين آلبوم معروف شد، به جز ترانهسرايي و خوانندگي، آهنگسازي و تنظيمكنندگي هم انجام ميدهد، پيانيست و گيتاريست ماهري است، فارغالتحصيل مديريت صنعتي ميباشد، پدر و مادرش كارمند بازنشسته هستند و تنها يك خواهر دارد. تنظيمهايش به دل مينشيند، قرعه اين شماره براي گفتگو به نام اين خواننده موفق افتاده،
آمدن من به تلويزيون اصلا عجيب و غيرمنتظره نبود، من يك خواننده مجاز هستم و خواندن در يك رسانه ملي حق طبيعي من است، البته براي خواندنم در تيتراژ كولهپشتي بسياري از دوستانم از جمله فرزاد فتاحي و احسان عليخاني زحمت كشيدند كه جا دارد همين جا از همه آنها تشكر كنم.
ذاتا آدم كمكاري هستم، وقفه سه سالهاي هم كه بين دو آلبومم به وجود آمد، حكايت از همين كمكاري دارد.
هر چند كه پيشبيني كردن در مورد استقبال از يك آلبوم كار اشتباهي است، اما حدس ميزنم كه آلبومم به بازار موسيقي پاپ شوك وارد ميكند.
حداكثر تا اواخر پاييز، آلبوم جديدم را با نام «شوك» روانه بازار خواهم كرد، اين آلبوم 12 قطعه دارد، دوستان زيادي مرا در توليد اين آلبوم ياري كردند از جمله فرزاد فتاحي، نويد سپهر، پويا نيكپور، علي ثابت، پيام شمس، بابك صحرايي و داريوش شهرياري...
دليل اسامي زياد در آلبوم اين است كه دوست داشتم افراد زيادي با سليقههاي متفاوت با من همكاري كنند تا آلبوم بتواند هر نوع سليقهاي را مخاطب قرار بدهد و افراد و علاقهمندان به پاپ را جذب كند.
تا به حال بارها و بارها در اين آلبوم تغييراتي به وجود آوردم، اين تغييرات به خاطر اين بود كه نميخواستم در آلبومم كار قديمي و كهنهاي وجود داشته باشد.
ادامه مطلب
+
نوشته شده در چهارشنبه 28 شهریور1386 12:51 بعد از ظهر توسط دیجی علی
|
در ورقْ کاغذِ کاهی بیخطّی
شطرنج زندگیام آغاز کردم
با پانزده مهره بینام و نشان
آهنگ مبارزهام را ساز کردم
من تهی بودم از هر رنگ سیاه
و همین بود عامل بدبختی من
که شب یاور مهرههای مشکی است

و همین شد که شبی
هشت سیاهپوش سوار
همه هشت سرباز مرا
به سرنیزه غفلت کشتند
اسبهای من را خَستند
قلعه محکم رخهایم را
عاجهای هر دو فیل من بشکستند
و وزیرم که شبی
ترس اسارت به تنش باخته بود
و مرا مبلغ آزادی خویش یافته بود
چه خیانتها و چه غارتها کرد
و کنون چندین سال است که من
در سیاهچال همان کاغذ بیخط و نشان
فریاد غم و افسوس بر لب سردم دارم
و چه حاصل باشد از این همه فریاد و فغان
که عُمق سیاهچال اُمیدم از تَن بیشتر است
+
نوشته شده در سه شنبه 27 شهریور1386 9:29 بعد از ظهر توسط دیجی علی
|

من از این بازدم و دم به ستوه آمدهام
که چرا باید نفس را درون و سپس بیرون داد؟
که اصلاً فلسفه زیستن من در چیست؟
من از این عمر دراز به ستوه آمدهام
و کدامین ساحل آرامش؟
تن مخدوش مرا
بیانگیزه و بیقصد در پناه خود میگیرد
و کدامین مرهم؟
زخمهای مرا
بیترس عفونت در بر خود میگیرد
و مرا نیست تک درختی
که تن غم سوختهام را از خورشید
بیدغدغه و بیمزد حمایت سازد
تن آزرده و مجروحم را
میسپارم بر موج
که مرا بر ساحل آرامش روحم ببرد
ای دریغا
سنگهای فرسایش
راه آرام عبورم را
بر من و روح و تنم میبندن
و یک برخورد سنگین
و گشایش چشمهای غمگین
و حسرت یک لحظه رویای رنگین
ای دریغا در سقوط زندگی افتادم
از چاله در آمدم و بر چاه افتادم
کاش یک دم٬ دم میرمید از بازدم
+
نوشته شده در سه شنبه 27 شهریور1386 9:26 بعد از ظهر توسط دیجی علی
|
قسم به چشمات بعد از این
جز تو گلی بو نکنم.....
جز به تو و به خوبیات
به هیچ کسی خو نکنم
قسم به اسمت که تورو تنها نزارم بعد از این.....
اسم تورو داد می زنم تا دم دمای آخری
قطره به قطره خونم رو یک جا به نامت می کنم
دلخوشی های دنیا رو
خودم به کامت می کنم.........
می برمت یه جای دور می شم واست
سنگ صبور
برات یه کلبه می سازم پر از یه رنگی پر نور
روح و دل و جون وتنم نظر نگاهت می کنم
دنیا هارو فدای اون چهره ی ماهت می کنم
هر چی که باختی پای من هر چی که بردم مال تو
دفتر شعر پیرم رو وقتی که مردم مال تو......
+
نوشته شده در سه شنبه 27 شهریور1386 9:25 بعد از ظهر توسط دیجی علی
|
به نام خدا
عشق +2 (قسمت دوم)
لینک دانلود قسمت اول داستان...
نمی دونستم کجای این راهی که داشتم می رفتم ,اشتباه شده بود , اصلا آیا من اشتباه کرده بودم . فکرم من بدجور در هم پیچیده بود. باید به بهار پشت می کردم یا میترا را که بخاطر من عوض شده بود رها کنم . زنگ زدم به میترا و قرار اون شب عقب انداختم و به دروغ گفتم که یکی از بستگان پدرم فوت شده , یعنی کار دیگه ای نمی تونستم بکنم . اون شب به یه پارک جنگلی (کوهسار) رفتم . با خودم تا صبح کلنجار می رفتم که باید چه کاری انجام بدم... بلاخره تصمیم گرفتم برم به بهار همه چیز بگم .. و ازش بخوام که خودش از زندگی من بیرون بکشه , حتی به قیمت از دست دادن ماشین پراید من . ساعت 7-8 بود که برگشتم خونه , نفهمیدم چطور خوابم برد , اما وقتی چشمام باز کردم دیدم ساعت 4 بعد از ظهر است . تلفن برداشتم و به بهار زنگ زدم . با او ساعت 9 توی همون کافی شاپ قرار گذاشتیم.بهار به همون لبخندی که همیشه گوشه لبش بود با یه شاخه گل سرخ اومد و رو بروی من نشست . من باید همه چیز به بهار می گفتم و شروع به گفتن کردم , بر خلاف حدس من بهار ناراحت نشد ولی برقی در چشمهای او ظاهر شد که من نفهمیدم از کجا و برای چه آمده ... . بهار گفت در صورتی که میترا را ببیند و با او صحبت کند , سعی می کند همه چیز را فراموش کند. من دیگر وقعا از خوشحالی نمی دانستم که باید چه کار کنم . سریع قبول کردم غافل از اینک روزگار چه خواب شومی برای من دیده است . پیش میترا رفتم و به او گفتم که بخاطر او قید چه پول و آینده ای را زدم تا در کنارش باشم و از او خواستم برویم و برای آخرین بار من و اولین و آخرین بار میترا , بهار را ببینیم . میترا با اینکه دلش با رفتن نبود با اصرار زیاد من قبول کرد که بیاد و بهار ببینه.
برای فردای اون روز با بهار قرار گذاشتیم و تقریبا ساعت سه بود که رسیدیم اون جا . نمی دانم , ولی بهار ناراحت که نبود , هیچ , خوشحالم بود . بعد از روبوسی با میترا او را به یک قهوه دعوت کرد و از من خواست تا چند دقیقه ای آنها را تنها بگذارم . نمی دانم برای چی ولی قبول کردم . به داخل ماشین رفتم و نا خدا گاه فکر های خوب سراغم آمد . فکر یه زندگی دو نفره با میترا , ساده , اما پر از محبت و عشق , فکر جاده عباس آباد شمال در حالی که میترا بغلم نشسته , یاد بچه من و میترا ... نمی دانم چقدر گذشت , که میترا در ماشین باز کرد و داخل ماشین نشست و بهار سرش را از پنجره داخل کرد و داشت خدا حافظی می کرد که حرفش رو بریدم گفتم چی شد ؟ گفت از میترا بپرس و رفت . ماشین روشن کردم و راه افتادم و به خیال خوش خودم به میترا گفتم همه چی تموم شد که گفت : تازه همه چی شروع شده , گفتم یعنی چی ؟ گفت : من و بهار بعد از یک ماه یک نفرمون بخاطر خوشبختی تو کنار می کشیم .... . من مونده بودم چی بگم , این حرف هایی که میترا می زد واقعیت داشت یا نه ؟ اگه واقعیت داشت , خوب بود یا نه ... . واقعا نمی دانستم باید چه کاری انجام بدهم .
خلاف تصور من که حدس می زدم در این صورت هر دوی آنها به من محبت بیشتری می کنند اما این طور نشد . بهار خیلی کم زنگ می زد و میترا رابطه اش با من داشت سرد می شد , و من نمی توانستم کاری انجام دهم و این رنج بزرگی برای من بود . شمارش معکوس آغاز شده بود و من بی تاب که ببینم می توانم با میترا باشم یا علا رغم میل باطنی با بهار , وقعا چرا روزگار این کار با من می کرد . تقریبا روز های آخر ماه بود و من بی تاب تر از همیشه که تلفن زنگ زد , بهار پشت تلفن صحبت می کرد و به من گفت به آدرسی که می دهد بروم . شب شد به آن آدرس رفتم , آدرس یک تالار بود . آیا من درست می دیدم , بهار در کنار یک پسر بود , نمی دانستم باید چه کاری انجام بدهم , ناگهان نگاه بهار به من افتاد , چند ثانیه ای در چشمهای هم نگاه می کردیم , تمام خاطراتم با بهار در یک چشم به هم زدن از روبرویم رد شد . ناراحت بودم و با خود می گفتم آیا این همان بهاری است که قرار بود خودش را بکشد , این همان انسانی است که بی من می مرد... در همین حال بودم که تلفن زنگ خورد , میترا بود... می دانست من در تالار هستم , به من آدرس پارکی را داد و مرا به آنجا دعوت کرد. دیگر جایی برای غم خوردن نداشتم . میترا را بدون هیچ دروغ و حیله و یا به قیمت کشتن کسی به دست آورده بودم . در راه فقط به خوبی و خوشحالی فکر می کردم و چه زیبا بود ای افکار کودکانه من .
به نزدیکی های پارک رسیدم , چیزی در وجود من , مرا ناراحت کرده بود که , علت آن را نمی دانستم . داخل پارک رفتم , اما از میترا خبری نبود . من بدنبال یک دختر چادری و نجیب می گشتم که , یکی از پشت سر بروی شانه ام زد و گفت مراسم خوش گذشت , برگشتم , آیا من درست می دیدم , این میترا بود که بهمراه یه پسر کنار من ایستاده بود.... بدجور شوکه شده بودم... درست مثل روز اولی شده بود که دیدمش , یه مانتو که... وای خدای من...چرا یکدفعه اینجوری شد...هنوز شوکه بودم که میترا گفت تو اگه من دوست داشتی به مراسم بهار نمی رفتی... و بعد به من گفت که با کامران خوشبخت میشه و اون مثل من نیست... هنوز شوکه بودم که چطور تو یک ساعت اینطوری شد... وقعا کجای کار من اشتباه بود؟ میترا در حالی که دستانش در دستان کمران بود گفت اگه بخوای مزاحممون بشی , هر چی دیدی از چشم خودت دیدی...سرگیجه عجیبی تمام وجود مرا گرفته بود... آیا اینها که در کمتر از یک ساعت گذشت راست بود... تازه فهمیده بودم برق چشمان بهار برای چه بوده , تیپ عوض کردن میترا از سر هوس بود و نه عشق و دوست داشتن... تلو تلو می خوردم و بسوی ماشین حرکت می کردم... تازه یاد حرف داش مجید افتادم که می گفت : "عشق واسه بچه گربه هاست , سامان خر نشو " اما چرا من این انقدر دیر فهمیدم.... نمی دانستم که باید بخندم یا باید گریه کنم.... اما بهتر شد گول دوتا افریطه پست نخوردم و بخودم قول دادم تا در خانواده دیگر صحبت ازدواج نشد , غلط کنم از این حرف ها بزنم ,اون روزها برای من خیلی سخت بود , اما گذشت , هنوز که یاد اون شب شوم می افتم تمام وجودم می لرزه و مو بتنم سیخ میشه, این از بدی روزگار که اول امتحان می گیره و بعد درس می ده , سخت بود ام گذشت, نمی دانم چی شد که یاد این صحبت دکتر علی شریعتی افتادم که می گفت :
" کسی را که دوستش می دارید شما را دوست نمی دارد...کسی که شما را دوست می دارد شما او را دوست نمی دارید...کسی که شما دوستش می دارید و او نیز شما را دوست می دارد , به رسم و آئین روزگار هرگز به هم نمی رسند و این رنج است "
حالا ما به همه گفتیم ما اونا رو ول کردیم... شما هم بگید سامان ول کرده... آره خوبیت نداره....
+
نوشته شده در دوشنبه 26 شهریور1386 8:35 بعد از ظهر توسط دیجی علی
|
"دفتر خاطرات"
بی خوابی زده به سرم.
به گوشه ای آمده ام و به همراه قلم و دفترم سعی در نوشتن چیزی دارم.
از کودکی به نوشتن علاقه داشتم. با تمام شرارت هایم و با تمام اینکه همه فکر می کردند من یک لحظه آرام و قرار ندارم ولی در روز حتما باید مدتی را تنها در گوشه ای سپری می کردم و دور از هر دقدقه و هیاهویی می نوشتم.
افکارم را به روی کاغذ می آوردم و حرف دلم را می زدم؛ وقتی شاد بودم و روز خوبی را سپری کرده بودم نوشته هایم گواه این مطلب بود و آنها پر از شور و امید بودند ولی امان از روزهای بد.
اگر جند روز بعد به سراغ دفترم می رفتم خودم به سختی متوجه می شدم که چه نوشته ام؟! از همه جا و همه چیز نوشته بودم و خودم را سبک کرده بودم.
البته تا 14 سالگی دفترهایی که در آنها می نوشتم نگه نمی داشتم و حتی گاهی در کاغذی می نوشتم و بعد از نوشتن، آنها را دور می ریختم.
تا اینکه تصمیم گرفتم دفتر خاطرات داشته باشم و خاطراتم را بنویسم و آنها را نگه دارم.
این کار را هم کردم؛ تا 19 سالگی نوشتم و نگه داشتم. تعداد دفترهایم زیاد شده بود ولی باز هم می نوشتم و چقدر زیبا بود زمانی که به عقب باز می گشتم و می خواندمشان.
بزرگ شدنم را در میان آن دفترها می توانستم حس کنم حتی دست خطم نشانگر تغییراتی بود که من در این مدت کرده بودم.
چقدر احساس یک دختر بچه 14 ساله با یک دختر 19 ساله متفاوت بود حتی اگر هر دو آنها "من" بودم.
روزی که دفترهایم را می سوزاندم هنوز یادمه، اون موقع هم مثل حالا داشتم گریه می کردم، دلم نمی خواست این کار را بکنم ولی همیشه لجباز بودم.
تنها دلیلم هم این بود که فهمیدم خواهرم تمام دفترهایم را بدون اجازه من خوانده است.
دلیل کمی نبود ولی برای از بین بردن آن همه خاطره کوچک بود... کاش آن زمان به قدر حالا بزرگ بودم.
هنوز وقتی به یاد آن روز می افتم، نمی توانم خودم را سرزنش نکنم، انگار تمام آن دفترها را کم دارم.
از آن زمان به بعد، هربار که می نویسم، می گویم: از این زمان دوباره دفتری می سازم و این بار دیگر به هیچ دلیلی آن را از بین نمی برم ولی انگار تمام دفترها می خواهند مرا تنبیه کنند... هرگز دیگر نتوانستم.
چقدر خوب بود که می شد چیزهای سوخته شده را دوباره نو کرد.
ولی امشب تنها نیستم.
میعادگاه برای من حکم همان دفترها را دارد. می دونید خوبیه میعادگاه چیه؟
دیگه نمی تونم بسوزونمش حتی از سر لجبازی... پس بعدها افسوس از دست دادنش را نمی خورم.
دوستتون دارم با صدای آهسته
+
نوشته شده در یکشنبه 25 شهریور1386 8:47 قبل از ظهر توسط دیجی علی
|
همه اهل شیراز می دانستند که داش آکل و کاکا رستم سایه یکدیگر را با تیر می زدند. یک روز داش آکل روی سکوی قهوه خانه دو میل چندک زده بود، همانجا که پاتوغ قدیمیش بود. قفس کرکی که رویش شله سرخ کشیده بود، پهلویش گذاشته بود و با سر انگشتش یخ را دور کاسه آبی می گردانید. ناگاه کاکا رستم از در درآمد، نگاه تحقیر آمیزی به او انداخت و همین طور که دستش پر شالش بود رفت روی سکوی مقابل نشست. بعد رو کرد به شاگرد قهوه چی و گفت:
" به به بچه، یه یه چای بیار ببینم. "
داش آکل نگاه پر معنی به شاگرد قهوه چی انداخت، به طوری که او ماست ها را کیسه کرد و فرمان کاکا را نشنیده گرفت. استکان ها را از جام برنجی در می آورد و در سطل آب فرو می برد، بعد یکی یکی خیلی آهسته آنها را خشک می کرد. از مالش حوله دور شیشه استکان صدای غژغژ بلند شد.
کاکا رستم از این بی اعتنایی خشمگین شد. دوباره داد زد: " مه مه مگه کری! به به تو هستم؟! "
شاگرد قهوه چی با لبخند مردد به داش آکل نگاه کرد و کاکا رستم از مابین دندان هایش گفت:
" اروای شک کمشان، آنهایی که ق ق قپی پا میشند، اگ لولوطی هستند ااامشب می آیند، دست و په په پنجه نرم میک کنند! "
ادامه مطلب
+
نوشته شده در یکشنبه 25 شهریور1386 8:45 قبل از ظهر توسط دیجی علی
|
رشد بی رویه ازدواج!!؟ چرا؟
خب کجا بودیم!!!( جایی نبودیم ،همین الان اومدیم)
بله ! داشتم می گفتم!!
یکی از مهم ترین مشکلات مطرح روز، مسئله ازدواج است. همان طوری که می دانید آمار ازدواج در بین جوانان مدتی است که به طرز وحشت انگیز ناکی بالا رفته است ! و جوانان عزیز همین طور فوج فوج به ازدواج روی آورده اند!! واگر این روند همین طور ادامه پیدا کند خدایی نکرده زبونم لال !!موجب بروز مشکل خواهد شد. در این قسمت قصد داریم به بررسی این پدیده ناخوشایند بپردازیم.
یکی از دلایل ازدواج بی رویه جوانان بیکاری است...
یک جوان بیکار: بابا!! حوصلم سر رفت از بیکاری بیا بریم واسه من زن بگیر!!
یکی دیگر از علت ها گرانی و تورم است.
ادامه مطلب.............. نظر یادتون نره
ادامه مطلب
+
نوشته شده در یکشنبه 25 شهریور1386 8:12 قبل از ظهر توسط دیجی علی
|